خرید بک لینک
ما انسانهای عجیبی هستیم وقتی به دستفروشی فقیری میرسیم که جنس خود را به نصف قیمت می فروشد با کلی چانه زدن او را شکست میدهیم و اجناسش را به قیمت ناچیز می خریم وازین كار به خود میبالیم و احساس پیروزی و غرور میكنیم بعد به کافی شاپ لوکس شخص ثروتمندی میرویم و یک فنجان قهوه را ده برابر قیمت نوش جان میک

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:25

1 . راه میروم راه ميروم راه ميروم دلم اينقدر پُر است كه زمين به سمت قلب من كج ميشود حالم تعادل خيابانها را به هم ميزند. 2 . بی تو هم من و پرسههای تنهایی جز به تو نمیرسیم 3 . چیزی از دریا در صدفها جا مانده چیزی از تو در من چیزی از صداي تو در گوشم چیزی از تصویر تو در نگاهم چیز

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

1. من زخمهای بی نظیری به تن دارم ، اما تو مهربان ترینشان بودی عمیق ترینشان عزیزترینشان بعد از تو ، آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم که هیچکدامشان به پای تو نرسیدند . به قلب من نرسیدند. بعد از تو آدم ها خراشهای کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند ، اما نبردند تو بعد از هر زخم تازه

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

ﺍﺯ ﻣﺴﺖ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ که ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﺴﺖ ﺗﺮﺳﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺰﻧﺪ ﻫﻢ ﺳﺮ ﻭﻫﻢ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻤﺨﺎﻧﻪ ﺷﻔﺎ ﻫﺴﺖ ﺟﺎﻫﻞ ﻧﺮﻭﺩ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺯﯾﺮﺍ ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺻﻔﺎ ﻫﺴﺖ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﭼﻮ ﺁﻥ ﻋﺎﺑﺪ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﮕﺮﺩﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺍ ﻫﺴﺖ ﺁﻥ ﮐﺲ ﮐﻪ ﮐﻨﺪ ﺳﺠﺪﻩ ﺑ

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

چهارشنبه صبح ساعت هنوز 5 نشده بود که از خواب بیدار شدم. خواب که چه عرض کنم شاید چهار پنج باری از وقتی که سرم وگذاشتم رو بالش تا وقتی که چشمام و باز کردم بیدار شدم وخوابیدم. عجیبه یه وقتایی هست که دلت میخواد فقط بخوابی. نه اینکه خوابت بیاد بلکه فقط بخوابی که بیدار نباشی و فکرنکنی. اونوقت می بین

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

دیروز عصر که از شرکت رفتم باشگاه ،مشغول گرم کردن بودم که مربیم اومد کمی احوالپرسی کردیم و یه کم از این در و اون در صحبت کردن که بی مقدمه گفت اسمم و رد کرده برای مسابقات پرس سینه دهه فجر ( یه مسابقه سازمانی تقریبا که البته از تمام مناطق استان تهران شرکت میکنن ) گفتم بیخیال . ولمون کن جون مادرت ( خیل

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

چهارشنبه صبح خواب موندم. آلارم موبایل و دیشب گذاشته بودم برای 5/30 صبح. تو انتخاب آهنگها یه صدای خروس و پیدا کردم گفتم بزار این و انتخاب کنم که صبح با صدای خروس ویه حس نوستالژی روستا بیدار بشم. ( خنده ه ه ) صبح که موبایل زنگ میزد تو خواب و بیداری میگفتم کدوم آدم بیکاری خروس نگه میداره تو شهر

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم،اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار،کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود،صبور بود،اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد، منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه، هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوس

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

پاییز را دوست دارم بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رفتن و رفتن در خیابانی طولانی و خیس شدن زیر باران های پاییزی پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاکش زرد است که لـبریز حقایق شـــــده است تلخ است که با درد موافق شده است پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم . پاییز رنگ گذشته ها و خاطرات د

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

ویلی : تو اینجا چه کار میکنی ؟چارلی : خوابم نمی برد، قلبم داشت آتش می گرفت .ویلی : خب معلومه غذا خوردن بلد نیستی ! باید یه چیزی راجع به ویتامین و این حرفها یاد بگیریچارلی : اون ویتامینها چه فایده ایی داره ؟ویلی : اونا استخوناتو درست می کننچارلی : آره اما قلب آدم که استخون نیست ..... نوشته شده د

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 17:38

صفحه بندی